بخونید
لطفا مطالب قبلی راهم
بخونید(آرشیو)واقعا مطالب
جالبی داره
نگاهی میکنی ما را ، مگر عاشق ندیدی ؟
لطفا مطالب قبلی راهم
بخونید(آرشیو)واقعا مطالب
جالبی داره
بودن ،نفس کشيدن،لحظات را گذراندن،ثانيه ها را شمردن، پشت پنجره نشستن،در
انتظار سوختن،تيک تيک ِساعتها را شنيدن، بي هدف قدم زدن،سقوط برگ هاي
پاييزي را ديدن و آوارگي قاصدک ها را. در حسرت شنيدن خبري پير شدن
مهربانی دريا و به وسعت دشت شقايق است و اين برای من کافی است که بدانم
عمق چشمانش به ژرفای اقيانوس و مثل دشت آرام است .
دوستت دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خداوندا!!!........
خداوندا اگر روزي تو از عرشت به زير آيي لباس فقر را پوشي .
غرورت را براي تكه ناني به زير پاي نامردان گذاري، زمين و آسمان را كفر مي گويي.
اگر با مردم آميزي شبانان در پي روزي ز پيشاني عرق ريزي و شب آزرده و خسته، تهيدست و زبان بسته تن خود را به دست خواب بسپاري .
لبان تشنه را بر كاسه مسين قير اندود بگذاري .
و قدري آنطرف تر خانه هاي مرمرين بيني، و دستانت براي سكه هايي در اين سو و آن سو در گذر باشد.
به اميدي كه شايد رهگذاري از درونت با خبر باشد ، زمين و آسمان را كفر مي گويي......
اگر روزي بشر گردي . زحال ما خبر گردي. و با چشمان خود نامردمي ها را ببيني ،
پشيمان مي شوي از قصه خلقت ، از اين بودن از اين بدعت.....
نگاهم کرد ، دل به او بستم . نگاهم کرد ، اما بعدها فهميدم که فقط نگاهم ميکرد .
معلوم نيست . اما ........... اثر انگشت تو را روي قلبي شکسته يافته اند .
ايتاليي ها ميگن : عشق يعني ترس از دست دادن تو !!! ايراني ها ميگن : عشق
سوءتفاهمي است بين دو احمق که با يک ببخشيد تمام ميشود .
مرشد ميگه:
به دنبال يافتن توضيح و تفسير براي خدا بودن چيزي عايدت نمي كند. پس مي تواني به كلمات زيبا گوش فرا دهي . اما آنها به واقع تهي هستند.
مانند اين است كه بنشيني و سرتا سر كتاب عشق را بخواني و در پايان نداني كه چگونه بايد عشق ورزيد؟ هرگز كسي وجود خدا را احساس و ثابت نخواهد كرد.
خداوند يك شخص نسيت . بلكه تنها تجربه اي است كه تمام هستي را به پديده اي زنده مبدل
مي كند . تنهايي او مطرح نيست. او با زندگي مي تپد..!!!
با زندگي كه داراي ضربان است . لحظه اي كه دريابي دل هستي مي تپد،
خداوند را كشف كرده اي..!!!
بعضي چيزها در زندگي فقط بايد تجربه شوند و شنيدن تجربيات ديگران درباره آنها بي فايده است. عشق چنين موردي است. و خداوند كه خود عشق است نيز چنين است.
ايمان! ايمان تجربه اي در دوران كودكي و بدان گونه جادويي است كه مسيح مي فرمايد:
عرش خداوند از كودكان است. خداوند هرگز از سر انسان وارد نمي شود.
دري كه از آن استفاده مي كند، قلب انسان است .
دوستم بدار نه با لبخند عاشقانه و نواي ني و ارمغان گل، مرا با قلب و اشك خود دوست بدار...
Writing that make a personal paradise are not more than firewood for the hell if used for a common life..!!!
نوشته هايي كه يك بهشت انفرادي را مي سازند، براي يك زندگي مشترك چيزي بيش از
هيزم هاي سو خته جهنم نيستند...!!!
Sir.ch.chaplin.
عشق کور و ديوانگي
در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند
آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک
همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3
لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96
هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق
او از يافتن عشق نااميد شده بود
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است
ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود
ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو
و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او
اما دیگه نتونستم ادامش بدم
مثل خیلی از دفعه های قبل
واسه همین دوباره پاکش کردم
اما امروز نمیدونم چرا خیلی بیشتر از روزای پیش یادت افتادم.
گهی دیفرانسیل در فرم مشتق و گه انتگرال هم باشیم
بیا گر ایکس تابع میل سوی بینهایت کرد حد گیریم
برای حل حدش تابع هم ارز و هوپیتال هم باشیم
بیا گر اکسترمم منهنی مان از مجانب دور گرداند
دوباره در کنار یکدیگر چون تابع نرمال هم باشیم
بیا گر یالهای چند وجهی ، واصل راس مجاور شد
برای راسهای دورتر ، قطر هم چون یال هم باشیم
بیا از بهر اثبات قضایا فرض ها را مرتبط سازیم
گه استنتاج و گه برهان خلف و گه استدلال هم باشیم
با عرض پوزش باید مطلبی رو به عرضتون برسونم .
تا و قتی که مجهول الهویه بر نگرده من هم دیگه آپ نمیکنم .
اصلا دستم به قلم نمیره . بدون اون نمیتونم دیگه شعر بنویسم .
پس دعا کنید که زودتر برگرده .
تا اون روز همتون رو به خدا میسپارم .
میدونی:
يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
توی امتداد چشمات،تا مماس خط بودن ........ من تقاطع سکوتم،تو موازی با سرودن
یه صراحتی یه معصوم،یه طلوع بی غروبی....... تو نه فانوسی،نه شمعی،تکستاره جنوبی
منم اون نفس بریده،دنبال یه سایه سارم .......تکیه گاه شونه هات کو،سر خستگی بذارم
![]()
![]()
![]()


بی تو شهر قصه هامون تا ابد اسیر باده .......بی تو حتی یه چراغم،از سر کوچه هم زیاده
کمکم کن تا تقاص تو رو از غزل بگیرم ........ اگه مرگ آخر قصه هست،واسه زندگیت بمیرم
توی این شب مشبک میریزه بوی ستاره ........عقربه های رو ساعت،میگه وقت قراره
![]()
![]()
![]()
![]()



دیده در دیده هم دوخته بودیم آن روز
مشت خود را بستی ، دستت را به دو دستم دادی
پرسیدی : گل یا پوچ ؟
گفتم دست تو گل ،دست من اما پوچ
و تو خندیدی
ناگهان از دستت زیر پایم افتاد سنگ ریزه
تو گفتی : گل از من
گفتم همه گلها از تو
آخر بازی بود ، به تو گفتم : گل من تو برایم عادت شده ای
خنده بر لب گفتی : و تو عادی شده ای .
خنده ای کردم تلخ تلخ ، دست کشیدم از بازی
با نگاهی تند گفتی بازی باخته را ناتمامش مگذار .
و تو بردی ، آه
من از آن روز قشنگ ، که به شوق تو چنین باختمت ، روز و شب در فکرم که :
چه کس برد تو را .
شب کوچه پر بارون ، اونجا که غزل بهانست ................ حدفاصل من و تو ، بغض تلخ این ترانست
کوچه اون حس قدیم ، ته خواب آرزوها ................ فصل گم شدن تو چشمات ، فصل دل زدن به دریا
واسه ی به هم رسیدن ، وای میستادیم زیر بارون ........ زیر چتر مهربونی میشدیم یکی ، دوتامون
من میگفتم خیلی دیره ، اما تو میگفتی خیلی زوده ........... میدونستم که تو رفتی دل بهونتو میگیره
وقتی باز زیر قدم هام میریزه برگهای پاییز ............. کوچه رو یادم میاره ، عطر روزهای غزل خیز
حالا باز پر شدم از تو ، حرف عاشقونه گفتم .............. هنوز هم با اسم کوچه ، من به یاد تو می افتم
میکردم ، رو صورتت زندگی میکردم و رو لبات میمردم
تو شاید توی دنیا واسه همه فقط یه نفر باشی
اما بدون واسه یه نفر همه دنیایی
به مدپوشان بگویید که
آخرین مد کفن است
آخرین مد کفن است
اگر پرنده ای را دوست داری رها کن ...
اگر عاشقت باشد بر می گردد و اگر نباشد هیچ وقت نمی آید
اگه کسی رو دوست داری آزادش بذار اگه رفت که .... اگه هم که نرفت و وفادار موند قدرش رو بدون به خدا عاشق واقعی کم پیداااااااا میشه
دو روز بی خبرش بزار ببین اصلا براش مهمی یا نه اصلا پی تو میاد یا نه اگه اومد و خبرت رو گرفت که باید قدرش رو بدونی اگه هم که بی اهمیت بود تو هم زیاد سعی نکن برش گردونی .

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه
بابا هر کسی رو که دوست دارید بهش بگید نذارید رابطه تون یک طرفه باشه یا فقط اون به شما بگه دوستتون داره شما هم بگید . به خدا اگه آدم ها از ته دل همدیگرو دوست داشتن و نسبت به عشقشون وفادار باشن هیچ وقت اینجور قضیه ای پیش نمیاد.
اي كاش اينقدر كه ما به اراستگي و زيبايي ظاهرمون اهميت می دهیم كمي هم به پاكي و زيبايي درونمون توجه مي كرديم .
اي كاش اينقدر كه به كمبودهامون فكر مي كنيم گاهي هم به چيزهايي كه داريم و ازش بي خبريم نگاهي مي انداختيم و بخاطرش خداوند را سپاس مي گفتيم .
اي كاش اينقدر كه به نيازهاي خودمون فكر مي كنيم گاهي هم به انهايي كه حتي از وسائل اوليه مورد نياز محرومند گوشه چشمي مي انداختيم .
و اگر اينچنين ميشد انوقت مي ديديم كه چقدر خوشبختيم
اگه دوستت داشت نمی رفت اون که رفته...
هی نشین چشم به راه، رفته که رفته!
اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته...
بی خیالش، مگه چند سال تو جوونی
بی خیالش، مگه چند سال تو می مونی
بی خیالش، اینا رسم روزگاره
همشون کار خداست ... حکمتی داره
یاد حرفای قشنگش، می دونم مثل یه داغ
اون دلت خیلی گرفته، شده قلبت پاره پاره
اون که رفته، دیگه رفته... دیگه اون دوست نداره
دیگه دست بردار عزیزم... برو سوی عشق تازه
هیچ کسی نمی دونه توی دلت چی میگذره
حرفات اندازه ی کوه، پرغروری خیلی ساده
اون که رفته دیگه رفته، دیگه برگشتم نداره
اگه دوستت داشت نمی رفت
حتی واسه ی یه لحظه
هی نشین غصه نخور...