تبليغاتX
عشق تو یه نگاه کوتاه : فقط سکوت

عشق تو یه نگاه کوتاه : فقط سکوت

نگاهی میکنی ما را ، مگر عاشق ندیدی ؟

بخونید

باسلام خدمت دوستان

 

لطفا مطالب قبلی راهم

 

بخونید(آرشیو)واقعا مطالب

 

جالبی داره

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 9:5  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

برگرد....

به هم که مي رسيم سه نفريم. من و تو و بوسه.
از هم که جدا مي شويم چهار نفريم : تو و تنهايي و من و عذاب...!
من از قصه ي زندگي ام نمي ترسم . من از بي تو بودن , به ياد تو زيستن و تنها  از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.
اي بهار زندگي ام! اکنون که قلبم مالامال از غم زندگيست , اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد , برگرد!!
باز هم به من ببخش احساس جاودانه دوست داشتن را . باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا.
بگذار در آغوشت آرامش بدست آورم.!!!
بدان که قلب من شکسته! بدان که روحم از همه دردها خسته شده است!
اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه مرا ترک خواهد کرد!
پس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام...!!! ...........برگرد..............
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 6:18  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

با عشق دعا کن (دعا کن که حالش خوب بشه)
اگر با کلمات دعا می کنی ! واژه هایت را از عشق پر کن. و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن.
وقتی دعا می کنی از ته دل با وی سخن بگو, به پروردگارت نشان بده که حاضری تمام وجودت را به پایش قربانی کنی.
راحت و ساده سخن بگو و بگذار تا قلبت هر چه را می خواهد به حضرت دوست بگوید.
آن کلماتی که از ژرفای دل بیرون می آید , باعث جلای روح می شود .
هر گاه که دعا می خوانی روی هر کلمه مکثی کن. و معنای آن را با هر نفس به درون قلبت بفرست.
و این کلمات را تمام روز در دلت نگه دار . این واژه ها آرامش و اطمینان را برایت به ارمغان می آورند.
عشق باید ماندگار باشد و شرط ماندگاری عشق در این است که دائم به آن نیرو بخشی .
یک چراغ نفتی تا زمانی روشن می ماند که نفت قطره قطره یه آن برسد .
وقتی هیچ نفتی نباشد, هیچ نوری نیست و زمانی فرا می رسد که معشوقت به تو می گوید: تورا نمی شناسم.
قطره های نفت چراغ عشق ما چیست؟
اونا چیزای کوچیکی هستند که ما می تونیم تو طول روز انجام بدیم.
چیزایی مثل لذت بردن از زندگی , صبر , بخشیدن, دعا کردن واسه سلامتی( h ) و.....
اینا هر کدوم قطره های نفتی هستند که ما به چراغ دلمون هدیه می دیم.
خدا را در آن دوردست ها جست و جو مکن . او درون توست, مواظب چراغ دلت باش تا او را ببینی....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 16:45  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

مي دانم که ميداني!!...
خدايا خسته ام .نمي دانم چرا هميشه از درد مي نالم؟ و از غصه ها مي نويسم ؟ مي بيني پر و بالم شکسته است؟
غربت را در نگاهم مي بيني؟ ديگر گريه امانم نمي دهد . اشک هايم از رفتنش نيست .
خدايا براي دل شکسته ام چه کسي مرهم است و براي دردهاي کهنه ام چه کسي درمان؟
دگر هيچ کس را نمي خواهم . تو خود مي داني که وجودم سر شار از عشق به او بود. اما حالا فقط محبت تو را مي خواهم.
دروغ چرا؟ مي دانم از حال و هواي دلم خبر داري . رازهاي سر بسته ام را فقط تومي داني , پس بگذار از دردو دل هايم بگويم.
مي بيني چگونه سرمايي ناشناخته , بي رحمانه گرماي وجودش را از من گرفت؟
سيلاب مرواريد هاي ناب هر شب به بالينم مي آيند .
مي بيني چگونه با حلقه يادگارش زندگي را مي گذرانم ؟
مي بيني چگونه با خاطراتش عشق را مرور مي کنم؟
مي بيني بعد از چشمان او ديدگانم بي هيچ نگاهي است؟
مي بيني چگونه در ايستگاه بي کسي به انتظارش ثانيه ها را مي شمارم؟ ديدي دلم مرد . پس چرا احيايش نمي کني؟؟؟...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 5:37  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

نرووووووووووووووووووووو

رفتي و چه سخت بود رفتنت............ ماندم و چه سخت است شکيبايي..... بي تو

بودن ،نفس کشيدن،لحظات را گذراندن،ثانيه ها را شمردن، پشت پنجره نشستن،در

انتظار سوختن،تيک تيک ِساعتها را شنيدن، بي هدف قدم زدن،سقوط برگ هاي

پاييزي را ديدن و آوارگي قاصدک ها را. در حسرت شنيدن خبري پير شدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 18:55  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

دوستت دارم

هيچ گاه چشمهايی را که عاشقانه میپرستم نديدم اما ميدانم چشمهايش به

مهربانی دريا و به وسعت دشت شقايق است و اين برای من کافی است که بدانم

عمق چشمانش به ژرفای اقيانوس و مثل دشت آرام است .

دوستت دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:40  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

خداوندا!!!........

خداوندا اگر روزي تو از عرشت به زير آيي لباس فقر را پوشي .

غرورت را براي تكه ناني به زير پاي نامردان گذاري، زمين و آسمان را كفر مي گويي.

اگر با مردم آميزي شبانان در پي روزي ز پيشاني عرق ريزي و شب آزرده و خسته، تهيدست و زبان بسته  تن خود را به دست خواب بسپاري .

 لبان تشنه را بر كاسه مسين قير اندود بگذاري .

و قدري آنطرف تر خانه هاي مرمرين بيني، و دستانت براي سكه هايي در اين سو و آن سو در گذر باشد.

به اميدي كه شايد رهگذاري از درونت با خبر باشد ، زمين و آسمان را كفر مي گويي......

اگر روزي بشر گردي . زحال ما خبر گردي. و با چشمان خود نامردمي ها را ببيني ،

پشيمان مي شوي از قصه خلقت ، از اين بودن از اين بدعت.....

زمين و آسمان را كفر مي گويي.................نمي گويي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 14:54  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد . نگاهم کرد ، در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم .

نگاهم کرد ، دل به او بستم . نگاهم کرد ، اما بعدها فهميدم که فقط نگاهم ميکرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 13:16  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

تو را به دادگاه خواهند کشيد!!! .  شايد به حبس ابد محکوم شوي!!!! . جزئيات اين جنايت

معلوم نيست . اما ........... اثر انگشت تو را روي قلبي شکسته يافته اند .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 13:13  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

عشق :

اسپاني يهايي ها ميگن : عشق ساکت است . اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است .

ايتاليي ها ميگن : عشق يعني ترس از دست دادن تو !!! ايراني ها ميگن : عشق

سوءتفاهمي است بين دو احمق که با يک ببخشيد تمام ميشود .  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 13:6  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

 

مرشد ميگه:

به دنبال يافتن توضيح و تفسير براي خدا بودن چيزي عايدت نمي كند. پس مي تواني به كلمات زيبا گوش فرا دهي . اما آنها به واقع تهي هستند.

مانند اين است كه بنشيني و سرتا سر كتاب عشق را بخواني و در پايان نداني كه چگونه بايد عشق ورزيد؟ هرگز كسي وجود خدا را احساس و ثابت نخواهد كرد.

خداوند يك شخص نسيت . بلكه تنها تجربه اي است كه تمام هستي را به پديده اي زنده مبدل

 مي كند . تنهايي او مطرح نيست. او با زندگي مي تپد..!!!

با زندگي كه داراي ضربان است . لحظه اي كه دريابي دل هستي مي تپد،

خداوند را كشف كرده اي..!!!

بعضي چيزها در زندگي فقط بايد تجربه شوند و شنيدن تجربيات ديگران درباره آنها بي فايده است. عشق چنين موردي است. و خداوند كه خود عشق است نيز چنين است.

ايمان! ايمان تجربه اي در دوران كودكي و بدان گونه جادويي است كه مسيح مي فرمايد:

عرش خداوند از كودكان است. خداوند هرگز از سر انسان وارد نمي شود.

دري كه از آن استفاده مي كند، قلب انسان است .

دوستم بدار نه با لبخند عاشقانه و نواي ني و ارمغان گل، مرا با قلب و اشك خود دوست بدار...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:5  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

 

Writing that make a personal paradise are not more than firewood for the hell if used for a common life..!!!

نوشته هايي كه يك بهشت انفرادي را مي سازند، براي يك زندگي مشترك چيزي بيش از

هيزم هاي سو خته جهنم نيستند...!!!

Sir.ch.chaplin.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:4  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

هر كجا هستم ، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است. چه اهميت دارد. گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت؟ من نمي دانم ؟..... كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست. و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست. گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد. چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. واژه ها را بايد شست . واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد. چترها را بايد بست. زير باران بايد رفت. فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد. با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت. دوست را، زير باران بايد ديد. عشق را، زير باران بايد جست. زير باران بايد بازي كرد. زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت. زندگي تر شدن پي در پي ، زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است. رخت ها را بكنيم: آب در يك قدمي است. روشني را بچشيم. شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را. گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم. روي قانون چمن پا نگذاريم. در موستان گره ذايقه را باز كنيم. و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد. و نگوييم كه شب چيز بدي است. و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ. و بياريم سبد . ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز. صبح ها نان و پنيرك بخوريم. و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام. و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت. و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد. و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند. و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد. و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون. و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت. و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت. و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد. و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها. و نپرسيم كجاييم، ؟ و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست. و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است. و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند. پشت سر نيست فضايي زنده. پشت سر مرغ نمي خواند. پشت سر باد نمي آيد. پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است. پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است. پشت سر خستگي تاريخ است. پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد. لب دريا برويم، تور در آب بيندازيم و بگيريم طراوت را از آب. ريگي از روي زمين برداريم وزن بودن را احساس كنيم. و نترسيم از مرگ ...... (مرگ پايان كبوتر نيست.مرگ وارونه يك زنجره نيست.مرگ در ذهن اقاقي جاري است.مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد. مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. مرگ گاهي ريحان مي چيند. مرگ گاهي ودكا مي نوشد. گاه در سايه است به ما مي نگرد. و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.) در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم. پرده را برداريم : بگذاريم كه احساس هوايي بخورد. بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند. بگذاريم غريزه پي بازي برود. كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند. چيز بنويسد.به خيابان برود. ساده باشيم. ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت. كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ، كار ما شايد اين است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم. پشت دانايي اردو بزنيم. دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم. صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم. هيجان ها را پرواز دهيم. روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم. آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي". ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم. بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم. نام را باز ستانيم از ابر، از چنار، از پشه، از تابستان. روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم. در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم. كار ما شايد اين است : كه ميان گل نيلوفر و قرن ... پي آواز حقيقت بدويم.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 16:43  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

عشق کوره و کورت میکنه

عشق کور و ديوانگي

در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند
آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک
همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3
لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96
هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق
او از يافتن عشق نااميد شده بود
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است
ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود
ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو

و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 23:45  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

شایددددددددددددددددددددددددددددد

یادت افتادم نوشتم

اما دیگه نتونستم ادامش بدم

مثل خیلی از دفعه های قبل

واسه همین دوباره پاکش کردم

اما امروز نمیدونم چرا خیلی بیشتر از روزای پیش یادت افتادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 0:8  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

این هم یه شعر دیگم . این دفعه درباره ی ریاضیه

بیا چون تابعی پوشیده اندر زیر رادیکال هم باشیم

                                                       گهی دیفرانسیل در فرم مشتق و گه انتگرال هم باشیم

بیا گر ایکس تابع میل سوی بینهایت کرد حد گیریم

                                                        برای حل حدش تابع هم ارز و هوپیتال هم باشیم

بیا گر اکسترمم منهنی مان از مجانب دور گرداند

                                                       دوباره در کنار یکدیگر چون تابع نرمال هم باشیم

بیا گر یالهای چند وجهی ، واصل راس مجاور شد

                                                       برای راسهای دورتر ، قطر هم چون یال هم باشیم

بیا از بهر اثبات قضایا فرض ها را مرتبط سازیم

                                                      گه استنتاج و گه برهان خلف و گه استدلال هم باشیم

                                                   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 0:10  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

سلام دوستان :

با عرض پوزش باید مطلبی رو به عرضتون برسونم .

 

تا و قتی که مجهول الهویه بر نگرده من هم دیگه آپ نمیکنم .

اصلا دستم به قلم نمیره .  بدون اون نمیتونم  دیگه شعر بنویسم .

پس دعا کنید که زودتر برگرده .

تا اون روز همتون رو به خدا میسپارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 14:43  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

آخ اگه می دونستی :

میدونی:

 يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 1:24  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

دیگه هر چی شعر گفتم دارم رو میکنم . اگه اینجوری پیش بریم به زودی کفکیرم ته دیگ می خوره. ( با توام ای

توی مثنوی چشمات،یه غزلواره ی نابه ....... یه قصیده پر اعجاز،یه رباعی رو به خوابه

توی امتداد چشمات،تا مماس خط بودن ........ من تقاطع سکوتم،تو موازی با سرودن

یه صراحتی یه معصوم،یه طلوع بی غروبی....... تو نه فانوسی،نه شمعی،تکستاره جنوبی

منم اون نفس بریده،دنبال یه سایه سارم .......تکیه گاه شونه هات کو،سر خستگی بذارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      بی تو شهر قصه هامون تا ابد اسیر باده .......بی تو حتی یه چراغم،از سر کوچه هم زیاده

کمکم کن تا تقاص تو رو از غزل بگیرم ........ اگه مرگ آخر قصه هست،واسه زندگیت بمیرم

توی این شب مشبک میریزه بوی ستاره ........عقربه های رو ساعت،میگه وقت قراره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 1:17  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

گل یا پوچ ؟

 

 دیده در دیده هم دوخته بودیم آن روز

مشت خود را بستی ، دستت را به دو دستم دادی

پرسیدی : گل یا پوچ ؟

گفتم دست تو گل ،دست من اما پوچ

و تو خندیدی

ناگهان از دستت زیر پایم افتاد سنگ ریزه

تو گفتی : گل از من

گفتم همه گلها از تو

آخر بازی بود ، به تو گفتم : گل من تو برایم عادت شده ای  

خنده بر لب گفتی : و تو عادی شده ای . 

خنده ای کردم تلخ تلخ ، دست کشیدم از بازی

با نگاهی تند گفتی بازی باخته را ناتمامش مگذار .

و تو بردی ، آه

من از آن روز قشنگ ، که به شوق تو چنین باختمت ، روز و شب در فکرم که :

چه کس برد تو را .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 1:8  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

سلام اما تنها به قسمت نيمه ابري ناخوداگاه بي قراريت اگر هنوز....
دلم تنگ است. براي خودت، نگاهت، صداقتت،...
بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلاچيق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش كند.
و آتش عطشم را با جرعه اي كه هيچ كس هرگز  از اين چشمه ننوشيده ، خاموش نه. شعله ور تر كنم.
من كلبه خوشبختي تو را روزي به گلهاي شوق فرش خواهم كرد. و برايت سايه باني از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت.
و قشنگ ترين لحظه را به پاي ساده ترين دقايقت خواهم ريخت تا باز هم بداني كه من عاشق ترين پروانه بودم و مجنون ترين ليلا هستم.
و چه بخواهي و نخواهي در خانه ات خواهم ماند.
  با عاشق ترين لهجه اي كه يك ليلاي با وفا  سال ها زير سايه خورشيد در صحرا آموخته است.
 با يك سبد آرزوي در حال رسيدن و سرخ ترين حس پرواز مرغي كه مي داند هرگز نمي رسد.
 نه تنها به تو بلكه به هر كسي كه روزي ، ثانيه اي در اين دنيا بوده و به كسي كه فرصت دارد هنوز هم در اين دنيا باشد و كسي كه در تالار انتظار سرنوشت ، شمارش معكوس خود را براي دنيا آمدن آغاز كرده است.
دير نيست روزي كه همه به قول سهراب تو را به هم تبريك مي گويند.
لمس بودنت مبارك.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 20:49  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

این یکی از بهترین شعرایی هستش که تاحالا سرودم . اگه خوندید نظرتون رو بگید. ( مخصوصا مجهول الهویه ها

شب کوچه پر بارون ، اونجا که غزل بهانست  ................ حدفاصل من و تو ، بغض تلخ این ترانست

کوچه اون حس قدیم ، ته خواب آرزوها ................ فصل گم شدن تو چشمات ، فصل دل زدن به دریا

واسه ی به هم رسیدن ، وای میستادیم زیر بارون ........ زیر چتر مهربونی میشدیم یکی ، دوتامون

من میگفتم خیلی دیره ، اما تو میگفتی خیلی زوده ........... میدونستم که تو رفتی دل بهونتو میگیره

وقتی باز زیر قدم هام میریزه برگهای پاییز  ............. کوچه رو یادم میاره ، عطر روزهای غزل خیز

حالا باز پر شدم از تو ، حرف عاشقونه گفتم .............. هنوز هم با اسم کوچه ، من به یاد تو می افتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 15:31  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 


 سلام مهربان
من دليل تمام بي مهريهايت را فهميدم. من دليل نامهرباني هاي دلت را فهميدم.
چقدر دير چند ماه، چند روز، چند ساعت، چند دقيقه، چند ثانيه به سادگي دلم خنديدي...
يادت هست با کلام به ظاهر مهربانت با صداي دلنشينت چگونه رامم کردي؟
يادم هست وقتي صدايت را حتي يک روز نمي شنيدم بسان کودک مادر مرده اي زانوانم را از فرط بي کسي در گوشه اي از خلوت خويش آنقدر سخت مي فشردم که صداي اعتراض تمام سلول هايش را مي شنيدم...
يادم هست حرفهاي عاشقانه ي تو گسل هاي زلزله خير قلبم را تکان مي داد. اما ناگه موجهايي سهمگين آوارهاي بي کسي را بر سرم فرود آوردند...
 ديگر تو نبودي، حال من بودم و خاطرات با تو بودن... من بودم و غروبي بي طلوع. حال من بودم و غربتي بي پايان.
روزهاي سختي بود. من صداي شکستن شيشه ي نازک قلبم را شنيدم.
من حضور سايه ي غريبه اي را از فرسنگ ها فاصله حس کردم آرام و بي صدا گريه مي کردم،
بر دهانم مهر خاموشي زدم تا مبادا صداي هق هق گريه هاي دل شکسته ام را بيگانه اي از پس پرده هاي بي کسي ام بشنود
 و من در دادگاه عقلم دريافتم که برايت حکم عروسکي بودم که کمي احساس داشت...
من گمان مي کردم که حضور ليلي زمانه را در من حس کردي اما دريافتم که تو مجنون ليلاي ديگري بودي.
اي کاش دوست داشتن را تجربه نمي کردم، تجربه ي تلخي بود... ديگر هيچ وقت نمي خواهم حضوري گرم، سرماي وجودم را محو کند...
ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم و هيچ گاه به سلام مهرباني پاسخ نخواهم داد و اينک حکم صادر شد:
جدايي، جدايي جدايي....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 16:9  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

کاش ............

کاش من یه قطره اشک بودم و از چشات زندگیمو شروع

میکردم ، رو صورتت زندگی میکردم و رو لبات میمردم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 18:45  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

درست نیست ؟

تو شاید توی دنیا واسه  همه فقط یه نفر باشی

 

اما بدون واسه یه نفر همه دنیایی  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 1:16  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

یه فریاد بلند

به مدپوشان بگویید که

 

آخرین مد کفن است

 

آخرین مد کفن است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 15:14  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

یه تست ساده برای شناختن .................

اگر پرنده ای را دوست داری رها کن ...

اگر عاشقت باشد بر می گردد و اگر نباشد هیچ وقت نمی آید

اگه کسی رو دوست داری آزادش بذار اگه رفت که .... اگه هم که نرفت و وفادار موند قدرش رو بدون به خدا عاشق واقعی کم پیداااااااا میشه

دو روز بی خبرش بزار ببین اصلا براش مهمی یا نه اصلا پی تو میاد یا نه اگه اومد و خبرت رو گرفت که باید قدرش رو بدونی اگه هم که بی اهمیت بود تو هم زیاد سعی نکن برش گردونی .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:23  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

تو رو خدا خوب گوش کنید ببینید چی میگم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه

 

بابا هر کسی رو که دوست دارید بهش بگید  نذارید رابطه تون یک طرفه باشه یا فقط اون به شما بگه دوستتون داره شما هم بگید . به خدا اگه آدم ها از ته دل همدیگرو دوست داشتن و نسبت به عشقشون وفادار باشن هیچ وقت اینجور قضیه ای پیش نمیاد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:22  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

ای کاش ....................

اي كاش اينقدر كه ما به اراستگي و زيبايي ظاهرمون اهميت می دهیم كمي هم به پاكي و زيبايي درونمون توجه مي كرديم .

اي كاش اينقدر كه به كمبودهامون فكر مي كنيم گاهي هم به چيزهايي كه داريم و ازش بي خبريم نگاهي مي انداختيم و بخاطرش خداوند را سپاس مي گفتيم .

اي كاش اينقدر كه به نيازهاي خودمون فكر مي كنيم گاهي هم به انهايي كه حتي از وسائل اوليه مورد نياز محرومند گوشه چشمي مي انداختيم .

و اگر اينچنين ميشد انوقت مي ديديم كه چقدر خوشبختيم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:20  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  | 

این رو از دوست کوچیکت قبول کن

اگه دوستت داشت نمی رفت اون که رفته...

هی نشین چشم به راه، رفته که رفته!

 

اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته...

 

بی خیالش، مگه چند سال تو جوونی

 

بی خیالش، مگه چند سال تو می مونی

 

بی خیالش، اینا رسم روزگاره

 

همشون کار خداست ... حکمتی داره

 

یاد حرفای قشنگش، می دونم مثل یه داغ

 

اون دلت خیلی گرفته، شده قلبت پاره پاره

 

اون که رفته، دیگه رفته... دیگه اون دوست نداره

 

دیگه دست بردار عزیزم... برو سوی عشق تازه

 

هیچ کسی نمی دونه توی دلت چی میگذره

 

حرفات اندازه ی کوه، پرغروری خیلی ساده

 

اون که رفته دیگه رفته، دیگه برگشتم نداره

 

اگه دوستت داشت نمی رفت

 

حتی واسه ی یه لحظه

 

هی نشین غصه نخور...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:19  توسط محمدحسن عارفی وعلی هاشمی  |